همیشه تنهایی رو دوست داشتم ... چه در زمانی که خوشحال و شاد بودم و چه وقتی که دلگیر و ناراحت .
تو جمع راحت نبودم ..... از تنهایی لذت می بردم ...... حتی وقتی ساعتی را در جمع بودم .. دلم برای تنهایی ام تنگ می شد .... وقتی که در مغازه بودم بیشتر داخل مغازه بودم تا بیرون .... و همسایه ها از بیرون نیامدن من و از جمع گریزان بودن من می پرسیدند ....... ولی با وجود این غبطه می خوردم به کسانی که تو جمع راحت بودند ... و دیگران هم میل به بودن کنار او داشتند ...... نمی تونستم ...... انگار تنهایی تو وجودم رخنه کرده بود .... نمی دونم .... ارث و ژنتیک .... خانواده ... محیط زندگی ..... کدامیک دلیل بودن تنهایی من بود و هست .... !!
الان هم وضعیت هیچ فرقی نکرده ........ تا بی حوصله می شم به غار تنهایی ام پناه می برم ...... دوست دارم تنها باشم ....... تنهایی رو به هر چیزی ترجیح می دهم ...... احساس آرامش می کنم .....فکر می کنم ... به خودم ... به گذشته ... به آینده .... به هر چیزی که ذهنم رو مشغول خود کنه ... اصلا اگر کارم نبود دوست داشتم تنهای تنها باشم ........ می دونم درست نیست ..... ولی وضعیت دیگری رو در ذهنم نمی تونم تصور کنم ...... منم و تنهایی خودم ......
خیلی وقتها دلم می گیره ...... بدون دلیل ....... تو فکر فرو می رم ....... فکرهای خوب .... فکرهای بد .....
ولی آخرش به این نتیجه می رسم که نبودنم بهتره تا بودنم ......... بعضی وقتها آرزو می کنم کاش همین الان پیک اجل فرا می رسید و ....... احساس می کنم به آرامش می رسم ...... سبک می شوم .....
نمی دانم ........... خدا کند حسابم رو با خلایق صاف کنم ....... و بعد منتظر رفتن .......
