من بی خبرتر از تو و تو بی خبرتر از منی

تموم پل هام بشکنه تو قولتو نمیشکنی ........

 

 

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۶ و ساعت 8:18 |

 

دیگه انقدر گفته شده و گفتیم که لقلقه دهان امثال من شده ....ولی با همه اینها ....... شهادت واقعا کار سختیه ........ کار هر کسی نیست ........ 

یعنی ما ظاهر اتفاق رو خیلی به سادگی می بینیم که یک نفر یک شبه تصمیم می گیره بره جبهه و خداحافظی می کنه و فرداش میرسه به میدان نبرد و ... یک گلوله می خوره  سرش و ..... تمام ... ولی حقیقت اینه که مرحله خیلی سختش همان اول بسم الله است .......... یعنی دل کندن از دنیا و مال و اهل و عیال و فرزندان .... اینجاست که خیلی از آدمها در جا می زنن و جلوتر نمی تونن بروند ....... هیچ فرقی نمیکنه ... چه امروز باشه وچه تاریخ گذشته ........ همیشه این بوده و هست و خواهد بود ...... این در حالی است که اینها در اوج عطوفت و مهربانی و دوست داشتن همسر و فرزند و ... هستند .... و نه مثل شخص افسرده ای که از دنیا و همه افراد گرداگردش  خسته شده و فقط جایی می خواهد که از دست دنیا و خودش راحت بشه ..... اتفاقا بر عکس ..... اینان مرد زندگی هستند ..... صبور ... قوی ... امیدوار .... با صلابت .... و ... و ارزش جهاد و شهادت ایشان اینجا شناخته می شود .......

هر کس از مرحله اول بگذره .... لایق عروج و شهادته ....... این کاریه که امثال حججی ها می توانند انجام دهند ... که مرد این راهند ... دل از دنیا کنده و مشتاق مرگ ..... و این کار هر کسی نیست ......

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ و ساعت 19:44 |
Image result for ‫شهید محسن حججی‬‎

Image result for ‫وسیعلمون الذین‬‎

+ نوشته محمّد علي شفيعي در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶ و ساعت 9:59 |
 

همکارام و اغلب دوستام به من می گویند تو ساده ای ....!! وقتی که با این توصیف اونها مواجه می شم نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ؟!! بعدا که درباره این موضوع فکر می کنم می بینم که ساده بودن بهتر از دورویی و ریاکاری و ... و این صفت رو مثبت می دونم تا منفی ....

پدر خدا بیامرزم هم انسان ساده ای بود ..... خیلی ساده ....سادگیش از دلمشغولی هایش نشئط گرفته بود ....دین و مذهب و ائمه اطهار(ص) و انقلاب تنها دلمشغولی های پدرم بود ..... دیگر به چیز دیگری اهمیت نمی داد ... نگاهش توی کتاب و دفتر و قرآن بود .... به زندگی دیگران کاری نداشت ...غیبت کسی رو نمی کرد ...همین سادگیش باعث شده بود مردم یک احترام خاصی برایش قائل باشند .... و هنوز هم بعد از سالها از رفتنشان همچنان همینطور هست ................. بگذریم ...

من زیاد از سادگی ام ضربه خوردم و متضرر شدم .... ولی هیچگاه نخواستم سادگی ام رو فدای زرنگ بازی و به قول امروزیها " گرگ بودن" کنم ...... بارها خودم می دانستم طرف مقابل می خواهد مرا فریب دهد و یا از سادگی من سوءاستفاده کند ولی تحمل می کردم .........

هر کسی یه چیزی درونش داره که به اون دلخوشه ...... دلخوشی من هم همین سادگیمه ....... قبلا هم به خدا گفتم ... که هیچ گاه این سادگی رو از من نگیره ......

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ و ساعت 10:18 |

 

بعضی وقتها اصلا حوصله نوشتن و نداری ........ بعضی وقتها هم فقط دوست داری بنویسی ..... از هر چیز که باشد ...... هر جا که میری .... توی مهمونی یا در عروسی پرسروصدا و شلوغ هم که باشی .... بی آنکه به مغزت فشار بیاوری کلمات پشت سر هم در ذهنت ردیف می شوند ..... و آن لحظه آرزو میکنی که کاش قلم و کاغذی داشتم و قبل از اینکه کلمات فرار از حافظه ام پاک شوند ... می نوشتم و می نوشتم ......... یا دایم با ذهنت کلنجار میری که حرفهایی و موضوعاتی  که در ذهنت جرقه زده را تا رسیدن به خونه فراموش نکنی ....... تا بالاخره یادداشت شون کنی ........ خیلی وقتها هم که کلمات از ذهنت می پرند ..... در بین رکعتهای نماز به یادت می آیند !!  و بخاطر اینکه اونها رو از دست ندی نماز و خلاصه می کنی و با عجله میری دنبال قلم و دفتر ......

خیلی سالها پیش نوشتن رو خیلی دوست داشتم ....... اونوقتها نه تبلتی بود ، نه گوشی و نه وسیله دیگر که بتوان به صورت الکترونیکی و مجازی حرفهای دلم رو نوشت .... تنها مونس تنهایی هایم یک دفتر 100 برگ جلد ضخیم بود که با پوسته بسته برگه A4 اونو جلد کرده بودم ........ تا دلم می گرفت زود به دفترم پناه می آوردم .... و تا وقتی که خالی شوم می نوشتم ...... حس خوبی بهم دست می داد ..... احساس میکردم آخرش سبک می شوم ..... هر چند خیلی از حرفهام تلخ بود ولی همینکه می نوشتم احساس رضایت داشتم ...

تا اینکه دفتر 100 برگم تمام شد ...... دیدم دفتر 100 برگ در برابر حرفهای من دوام نمی آورد .... پس ایندفعه یک دفتر 200 برگ برداشتم .......! و شورع کردم به نوشتن ...... هر چه به جلو پیش می رفت .... فاصله بین نوشتنهایم زیاد و زیادتر میشد ........ که تا رسید به وسطهای دفتر که همون 100 برگ قبلی بود .... دیگر حوصله نوشتن را از دست دادم ....... بیشتر ترجیح میدادم فکر کنم و در اعماق درونم غرق شوم و سکوت کنم ......... همان 100 برگ برایم کافی بود ....... ! الان بعد از سالها هنوز صفحه بعدی آخرین نوشته ام هنوز سفید مانده و دفتر درد دلهایم در گوشه ای دارد خاک می خورد .......!

نمی دونم الان اینها رو برای چی الان دارم می نویسم ....؟!! ولی در این دل شب دلم می خواهد که بنوسیم .........

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ و ساعت 0:48 |
Related image

خدای من ! من بنده ضعیف توام ......

اگر در اوج عصبانیتم .. غیبت کسی را کرده ام ...یا در حضور کسی با کلام بدی با او حرف زده ام .... به رحمانیتت مرا ببخش......

خدای من ! اگر نتوانسته ام با دید عطوفت و مهربانی به چهره پدر ومادرم نگاه کنم ... به رحیمیت خود مرا ببخشا ....

خدایا ! اگر کور بودم و نعمتهای بیشمار تو را ندیدم و شکر آنها را بجا نیاوردم .. و دایم در گفتن کفریات بودم ..... به رحمت واسعه خود مرا مورد عفو  قرار بده ....

خدایا ! من هیچ ندارم ... تو مرا با الطاف بیکرانه خود لایق بخشش و آمرزش قرار بده ............

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۶ و ساعت 15:15 |
Related image

من که از دانستن زمان رسیدن اجل نادانم .........! ولی میدانم و می بینم که مخروط باقیمانده عمر ما به سرعت در حال تمام شدن است ...... و ما با وجود این دانایی نسبت به گذر لحظه ها .... همچنان خواب خوابیم ......!

اگر می دانستم که با زدن سر به دیوار ... از خواب غفلت بیدار خواهم شد ..... سرم را آنقدر محکم به دیوار می کوبیدم که جمجمه سرم مثل شنهای مخروط زمان ... نرم میشد .......! 

ولی کو این شهامت ؟؟ کو این اراده ؟؟ و کو کیمیایی که این افسانه را به واقعیت متطور سازد ؟؟!!!!!!

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۶ و ساعت 17:9 |

 

وقتی که تو نوجوانی با خودت لج می کنی ... با عصبانیت آرزو می کنی که زود موهات سفید بشن و به سرعت عمر بگذره و به آخر خط برسی و تمام .......

از سی تا سی و پنج سالگی آنقدر زود میگذره که حتی فرصت خوب نگاه کردن به چهره و موهاتو نداری ......ولی وقتی نزدیک چهل میرسی ..... دوست داری خودتو بیشتر تو آینه ببینی ........ تا نگاه می کنی میبینی که نصف موهات سفید شدن و خبر نداری .......! تو این لحظه ها یک حس غریبی سراغت می یاد شبیه ترس و دلهره که تمام وجودت رو می گیره ....... واقعاً منم ؟؟!! یعنی من هم مثل بقیه قراره که پیر بشم ؟؟!! من ......؟!!!!

 دلت می گیره ....... از خودت .... از رسم دنیا .... از بیوفایی دنیا ..... خب چیکار میشه کرد.... دست خود آدم نیست ..... دل می گیره دیگه ...... مثل ماه که امشب می گیره .....مگه مثل ماه تو آسمان شب درخشان تر هم داریم ؟؟!!

همه روانشناسان و کارشناسان روح و روان این مسئله را خیلی طبیعی می دانند ..... به قول اونها تمام آدمها این تغییر شکل رفتاری را در این برهه از عمرشان ....حداقل یکبار تجربه می کنند ...

ولی نه ...!! برای انسانهای ضعیفی چون من که دل به دنیای فانی سپرده ام ....این قضیه قابل هضم هست ... ولی برای کسانی که از اول مسیرشان مشخص و هدفشان مشخص بوده و هیچ گاه دل دل نمی کنند ... اصلا معنی ندارد که وسط راه از چیزی بیمناک شوند ..........

مثل خر تو گل گیر افتادیم ...... نه پای رفتن داریم و نه پای برگشتن ..... !! ای کاش زمان هم restore  داشت ......... !

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۶ و ساعت 22:48 |

 

کتابهای پدرم رو وقف حوزه علمیه کردم ...... کتابخانه ای که حاصل یک عمر خریدن و جمع آوری آن بود .... یه مدتی ذهنم مشغول شده بود به اینکه کجا بهتر است که کتابهای ارزشمند پدر خدابیامرزم رو اهدا کنم که استفاده شود و گوشه ای خاک نخورند .... مکانهای مختلفی به ذهنم می اومد ولی حوزه  در بین انتخابهایم نبود ....... اداره اوقاف که رفتم قضیه رو در میان گذاشتم پیشنهاد دادند که به حوزه وقف شود .... از پیشنهادشون استقبال کردم .... چون حوزه جای طلبه هایی است که اهل مطالعه هستند بخصوص کتابهای مذهبی و دینی ....و ایشان ارزش کتابها رو می دونن ......

مدتی گذشت دیدم از اوقاف خبری نشد .... یکی از دوستانم پیشنهاد داد که خودم مستقیما کتابخانه را به حوزه تحویل دهم و وقفشان کنم .... قبول کردم و با روحانی مسجد محله مان که خود مدرس حوزه می باشد دراین باره صحبت کرد ... بسیار استقبال خوبی کردند ..... و چون پدرم رو از نزدیک می شناختند این کار را باقیات الصالحاتی برای ایشان دانستند ..... و نثار روح ایشان رحمتی فرستادن .......

گرچه سخت بود جدا کردن کتابها را از قفسه ها و اتاق و خانه پدرم که سالها جلوی چشمانمان بود و یادگار پدر بود ولی عقل حکم می کرد که برای خیر رساندن به روح پدرم و راضی بودن ایشان از فرزندان خود این عمل خدا پسندانه رو انجام دهیم ..........

به امید اینکه خدا از روح پدر و فرزندان راضی و خشنود باشد ...... و عمل خیری در دفتر آخرت ما ثبت شود ... ان شاءالله

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۶ و ساعت 13:40 |