مدتی است به لطف شبهای طولانی پائیز با خانواده کنار هم کارتون خاطره انگیز پرین (باخانمان) را نگاه می کنیم ...

امشب قسمتی بود که مادر پرین بشدت مریض شده و دکتر بعد از معاینه، او را جواب میکند و پرین سخت نگران سلامتی مادر، خود را به هر دری میزند که مانع مرگ مادرش شود ....

مادر پرین بدون اینکه دکتر حرفی زده باشد میداند که دیگر فرصتی ندارد ... و این موضوع را با پرین درمیان میگذارد و به او روحیه میدهد که بعد از من در برابر مشکلات قوی باشد و ...

با دیدن این صحنه های دردناک بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد و  تحت تاثیر این لحظه ها سیر اشک ریختم !


برای خودم عجیب بود ... من که در کودکی این کارتون رو دیده بودم اینگونه احساساتی نشده بودم .... حالا در چهل سالگی !!!!

نمیدونم چرا اینروزها اینقدر حساس شده ام و عاطفی !!

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۹ و ساعت 20:34 |

 

 

هنوز احساس نوجوانی ...

هنوز هم شور و حال کودکی ؛
هنوز هم درس و کلاس و مدرسه و ...

من و چهل سالگی ...... ؟!!!

مرا بیدارم نکنید .................... !

 

 

 

 

+ نوشته محمّد علي شفيعي در دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۹ و ساعت 14:51 |